از جُرو ظُلمِ اَشقِیا بِنگِی صَبه در کَربلا هَمزُن قیُومَت محشری اَپا دِشو در نینوا در یِ طَرُف سُلطُون دین بی یاور و یار و معین در یِ طَرُف اَپا یِهَن یِ عِدُّ بی شَرم و حیا بر کُشتن یِ بی گُنِه از شام و کوفه یِ سِپِه با خنجرو شِمشیر و نی غُند آوَهَن در کربلا شَط فراتی کِه بِه یِن کُوویِنِ مایِ فاطمُه اُووِ هِبَسّوُن دَر رِیِ هُفتِم اَرِیوِ ، اَشقیا تو خیمُه اَز سوزِ عَطَش اَز دُم تَمُوم گُچَه گُون هَمزُن مَهِی کُفتُه بِدُر اَز اُو دِهِینُون بِی اَتا آن اَصغر بی شیر و اُو تُو دُومَنِ مایِ رُباب یِ دُم دِشِی تا حَدِ غَش گاهی دِکُسِّ دَسّ و پا چون اَر گرَفتِ رِیِّ دَس آن سَروَر و سالار دین دَر رِیِ مِیدُون تا بِه کا با دشمَنون حجت اَجا تیری سه شُعبُه بی خَوُر اَز بین آن قوم دَغُل بی از کَمُونِ حَرمَلُه سُوی علی اَصغر رَها با تیر آن مرد لَعین آن گُچُّه گُو در یِ نَفُس رِی دَسِّ بابا بی گُنَه با حَلقِ خُشکِ جون بِدا دَر رِیِ عاشورا همُه اَصحاب و یارون حسین بَر دین حق دَر آن زَمی کَردون همُه جونون فِدا شــمرِ لَــعین دِل سِیُــو آوو مِیُــون قَتــلِگَــه تا اَز تن آن بی گُنَه کا سُر بِه تیغ کِینُه جا زیـنـب بِیـاوُو رِیِ تَل مُویُـــن کُنُون تا بِنــگَنِی نَعشِ بِرایِ بی پرُون دَر آن بیابُون کُو سِیا پِی شیمی عاشورا کِه بی غیر اَز امامِ چارِمِی دَر آن زَمی مَردی نَبِی اَز اَهلِ بیت مصطفی از ظلمِ آن قوم شَقی رادِ امینی دی مَگُوش کَز این مصیبت تُه دلِ مرد و ژِنَ به سُوژِنا باز گردانی به فارسی از جور و ظلم اَشقیا ببین فردا صبح در کربلا ***مثل قیامت محشری به پا می شود در نینوا در یک طرف سلطان دین بی یار و یاور و معین *** در یک طرف ایستاده اند یک عده بی شرم و حیا برای کشتن یک بی گناه از شام و کوفه یک سپاه *** با خنجر و شمشیر و نیزه جمع شدند در کربلا شط فراتی که بود جهیزیه مادرش فاطمه *** آب را بستند در روز هفتم بر روی او ، اشقیا توی خیمه از سوز عطش از دم تمام بچه ها ***مثل ماهی افتاده بیرون از آب دهانشان بود باز آن علی اصغر بی شیر و آب توی دامن مادرش رباب *** یک دم می رفت تا سر حد غش گاهی می زد دست و پا چون بر داشتش روی دست آن سرور و سالار دین *** در روی میدان تا بکند بر دشمنان حجت تمام تیری سه پره بی خبر از بین آن قوم دغل *** شد از کمان حرمله سوی علی اصغر رها با تیر آن مرد لعین آن بچه کوچک در یک نفس *** روی دست پدر بیگناه با گلویی خشک جان داد در روز عاشورا همه اصحاب یاران حسین *** برای دین حق در آن زمین کردند همه جانشان را فدا شمر لعین دل سیاه آمد میان قتلگاه *** تا از تن آن بیگناه بکُند سر را به تیغ کینه جدا زینب آمد روی تپه مویه کنان تا بنگرد *** نعش برادرش را بدون پیراهن در آن بیابان کجا افتاده بعد از ظهر عاشورا که شد ، غیر از امام چهارم *** در آن زمین مردی نبود از اهل بیت مصطفی از ظلم آن قوم شقی راد امینی دیگر مگو *** که از این مصیبت تو دل مرد و زن را آتش زدی شاعر : احمد امینی - راد |